20.8.09

ماشین 500 ملیونی...

- چی کار کردی مغ دیایی؟
- من؟ من که کاری نکردم. این آقای همسایه...
- آقای همسایه چی؟
-یه کم عصبانی شد سرم داد زد بعد غش کرد
-مغ دیایی؟
-بیه؟ ( جای ی، ل بذارین )
- چی کار کردی؟
- این آقای همسایه خیلی جوشی شد خب... ما رفتیم بازی کنیم. اما اون سخت گرفت. من عصر بهش گفتم حوصلم سر رفته گفتم می خوام یه دوربا ماشینش بزنم. اونم گفت چون من مغ دیایی آقای وو وو ( تلفظ صحیح من از واژه ی بابا ) هستم ماشین رو می ده. اون گفت همه چیز مرتبه و فقط کمی احتیاط لازمه...
-این که خوبه...
-خوب بود. تا وقتی ما ماشین رو برگردوندیم...
- ماشین خش افتاد مغ دیایی؟
- نه...
- شیشش شکست؟
-نه...
- خب پس... ؟
- ماشین رو که پس وردیم آقایهمسایه گفت با من شوخی نکن کوچولو برو ماشین رو بیار. منم گفتم این ماشینه! گفتم عزیزم شوخی کافیه برو ماشین رو بیار... منم گفتم این ماشینه!! و بهت زده گفت این یه پیچه ! منم گفتم خب همین از ماشین موند...
- مغ دیایی پلیس اومده ببرتت...

نتیجه اخلاقی: یا قرض نگیر یا وقتی مقروضی یادت باشه قانون سایه به سایه پشت سرته...

17.8.09

آشنایی با ورود من


سلام

من یک مرغ دریایی هستم که در خانه *مغ دیایی* خوانده می شوم... یک روز طوفانی کنار ساحل یک خانوم و آقای زیادی مهربون و به نظر من کمی ساده لوح منو که بالم شکسته بود و با اعتماد به نفس فراوان در حال مراقبه برای پرواز مجدد بودند پیدا کردند و از قیافه ی به فکر فرو رفته ی من که اینا دیگه چقدر سر خوشن! خوششون اومد و منو به خونه آوردن...

اونا دختر کوچکی ( حدود یک ماهه) به نام طلا داشتند که مسبب ماندن من در خانه ی این خانواده ی کوچک خیلی متفاوت و سرخوش شد.از روزی که مرا از آن شهر و اقلیم آورده اند نه فکر کنین حالم بد شده، نه این که فکر کنین غریبی می کنم... نه! بلکه از اون روز تا حالا خیلی داره بهم خوش می گذره....

از این به بعد خاطراتمو براتون یادداشت خواهم کرد...

31.7.09

salam

hi my friends...